مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
652
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> - مىگيرى ؟ يحيى به أو پاسخ داد : چگونه من جلوى كار تو را مىگيرم در صورتي كه فاصلهء تو با مكّه ( واقدام بهكار انقلاب بر عليه خليفه ) ده روز است 3 ، در اين وقت حسين بن علي كسى را به نزد حسن بن محمد فرستاد وبه أو پيغام داد : اى عمو زاده لا بدّ جريانانى كه ميان من واين مرد فاسق اتّفاق افتاد مىدانى ، اكنون به هر كجا مىخواهى برو ! حسن جواب داد : نه به خداى اى عمو زاده من هم اكنون به نزد شما مىآيم تا مرا به نزد أو ببريد ودستم را در دست أو بگذاريد . حسين به أو گفت : هيچگاه چنين نخواهد شد كه خداى تعالى را در حالي مشاهده كند كه به نزد محمد صلى الله عليه وآله بروم و ( خون تو بگردن من باشد و ) دربارهء خون تو به خصومت واحتجاج با من برخيزد ، ومن به هر نحو كه باشد تو را محافظت خواهم كرد شايد همين سبب گردد كه خداوند مرا از آتش محافظت كند . وپس از اين مذاكره به نزد بزرگان از خويشان خود فرستاد ، وآنها هم كه عبارت بودند از : يحيى ، سليمان ، إدريس - فرزندان عبداللَّه بن حسن - وعبداللَّه بن حسن افْطَس ، وإبراهيم بن إسماعيل طباطبا ، وعمر ابن حسن بن علي بن حسن بن . . . ، وعبداللَّه بن إسحاق بن إبراهيم بن حسن ، وعبداللَّه بن جعفر بن محمد عليهما السلام ، به نزد أو آمدند وهمچنين جوانها ووابستگان را نيز اطّلاع داده آنها آمدند . روىهمرفته بيست وشش نفر از فرزندان علي عليه السلام وده نفر از حاجيان ، با چند تن از وابستگان در خانهء حسين بن علي گرد آمدند ، وچون مؤذِّن اذان صبح را مىگفت به مسجد ريختند وشعار « أحدٌ أحد » را بلند كردند ، وعبداللَّه بن حسن افْطَس بالاى مناره نزد مؤذِّن رفت وهمچنان كه شمشير در دست داشت به مؤذِّن گفت : در اذان جملهء « حَيَّ على خَيْرِ العَمَل » را هم بايد بگوئى ، مؤذِّن نيز كه چشمش به شمشير افتاد به ناچار آن جمله را نيز در اذان گفت . آن مرد عُمَرى كه « حَيَّ على خَيْرِ العَمَل » را از مؤذِّن شنيد ، احساس خظر كرد ودانست كه خبري شده ( وبنى حسن قيام كردهاند ) از اين رو وحشت أو را گرفت وچنان پريشان شد كه فرياد زد : استر را به در ببنديد ودو دانه آب براي خوردن من بياوريد ! وعلي بن إبراهيم در حديث خود گفته است كه فرزندان اين مرد اكنون در مدينه به پسران حَبّى ماء ( دو دانه آب ) معروفند . وبالجملة اين مرد عُمَرى خود را به سرعت بهخانهء جدّش عمر بن خطّاب رسانيد واز آنجا به كوچهاى كه بهكوچهء عاصمبن عمر معروف بود برفت وهمچنان ضرطه مىداد ومىدويد تا فرار كرده وخود را نجات داد . آن روز نماز صبح را حسين - صاحب فخّ - با مردم خواند ، وگواهانى را كه آن مرد عُمَرى گرفته بود كه بايد حسين بن علي ، حسن بن محمد را حاضر كند خواست وحسن بن محمد را نيز خواست وبه گواهان گفت : اين حسن بن محمد است كه من أو را حاضر كردم ، شما اكنون آن مرد عُمَرى را بياوريد وگر نه به خدا -